نهاد و سرشت انسان/بررسی مفهوم فطرت از دیدگاه استاد مطهری-بخش اول
فطرت، مفهومی بنیادی
فطرت از مفاهیمی است که در اندیشه های دینی از جمله اندیشه اسلامی، دارای اهمیتی بنیادی است. به همین دلیل، استاد مطهری از آن با عنوان «ام المسائل» یاد می کند. در عالم اندیشه و تفکر، اختلافات زیادی در این باره وجود دارد که آیا انسان دارای فطرت است یا خیر؛ مثلا اگزیستانسیالیستهایی مانند سارتر، هایدگر از جمله کسانی هستند که برای انسان فطرتی قائل نیستند. علت این که چرا این اندیشمندان، فطرت را منکر شده اند را در ادامه مقاله بررسی خواهیم کرد.
اما اندیشمندان اسلامی – بر اساس آنچه که در قرآن و سنت آمده است- برای انسان، فطرت قائل هستند. «ظاهرا اين كلمه قبل از قرآن سابقهای ندارد و برای اولين بار قرآن اين لغت را در مورد انسان به كار برده است. (کتاب فطرت/ استاد مطهری/ص14)»
در این نوشتار ما با تکیه بر نظرات استاد مطهری، مفهوم فطرت را بررسی خواهیم کرد.
شاید این پرسش مطرح شود که اهمیت موضوع فطرت چیست؟ و قبول یا رد آن چه پیامدهایی دارد؟ پاسخ آن است که با پذیرش فطرت، بسیاری از مباحث اندیشه ای مسیری را خواهند داشت و با رد فطرت، مسیری دیگر را طی خواهند کرد؛ پس نظر ما درباره بسیاری از موضوعات، متوقف بر موضع ما درباره فطرت می باشد.
«بدون شك تعليمات اسلامی بر اساس قبول يك سلسله فطريات است، يعنی همه آن چيزهايی كه امروز مسائل انسانی و ماوراء حيوانی ناميده میشوند و اسم آنها را «ارزشهای انسانی » میگذاريم، از نظر معارف اسلامی، ريشهای در نهاد و سرشت انسان دارد... اصالت انسان و انسانيت واقعی انسان، در گرو قبول فطريات است. اين، حرف مفت است كه ما برای انسان، فطريات قائل نشويم يعنی ريشهای در نهاد انسان، برای اينها قائل نشويم و دم از «امانيزم» و اصالت انسان بزنيم.(همان/ص36)»
فطرت و فلسفه تعلیم و تربيت
به عنوان مثال، در بحث تعلیم و تربیت دو نظریه وجود دارد. نظریه اول می گوید انسان ها را می شود ساخت؛ و نظریه دوم بر آن است که انسانها را باید پرورش داد.
تفاوت این دو نظریه در این است که اولی انسان را مانند تخته سیاهی می داند که هر چیزی را می توان بر روی آن نوشت؛ کودک خود هیچ قابلیتی ندارد؛ مهم آن است که مربی او را در چه مسیری بیندازد و چه چیز به او بیاموزد. اما در نظریه دوم، مربی همانند باغبانی است که گیاه را پرورش می دهد. باغبان نمی تواند با گیاه هر کاری که می خواهد انجام دهد، بلکه باید گیاه را در مسیری که طبیعت آن گیاه اقتضا دارد، رشد دهد.
از همین مثال می توان به مفهوم فطرت نزدیک شد.« اين كلمهای كه امروز میگويند«ويژگيهای انسان»، اگر ما برای انسان يك سلسله ويژگيها در اصل خلقت قائل باشيم، مفهوم فطرت را میدهد. فطرت انسان يعنی ويژگيهايی در اصل خلقت و آفرينش انسان... در قرآن، لغت « فطرت» در مورد انسان و رابطه او با دين آمده است:« فطره الله التی فطر الناس عليها»يعنی آن گونه خاص از آفرينش كه ما به انسان دادهايم، يعنی انسان به گونهای خاص آفريده شده است.(همان/ص19)»
«در مورد انسان لغت «فطرت» را به كار میبريم. فطرت مانند طبيعت و غريزه، يك امر تكوينی است، يعنی جزء سرشت انسان است ( اگر میگويم تكوينی است میخواهم بگويم اكتسابی نيست )، امری است كه از غريزه آگاهانهتر است.(همان/ص33)»
استاد یکی از نشانه های فطری بودن را «غیر اکتسابی» بودن آنها می داند:
«... بحث در اين است كه آيا آنچه كه به نام انسانيت ناميده میشود و به عنوان ملاكهای انسانی شناخته میشود، اكتسابی است يا غير اكتسابی؟ آيا آن ملاكها از خارج بر انسان تحميل شده است يا از ذات انسان میجوشد؟ بحث ما اين است. وقتی میگوييم اين ملاكها فطری است، يعنی از ذات انسان میجوشد و انسان موجودی است كه بذر اين ملاكها در عمق وجودش كاشته شده است.(همان/ص44)»
فطرت به معنای مادرزادی نیست
نکته بسیار مهم در نظریه فطرت استاد مطهری آن است که فطرت به معنای «مادر زادی» در نظر گرفته نمی شود. برخی افراد، از فطرت معنایی نزدیک به مادرزادی در ذهن دارند که استاد با توضیحات خود، معنایی دیگر را پیش می کشد. «اصول تفکر فطری است؛ و توضیح دادیم که این «فطری» که ما می گوییم، غیر از فطری ای است که کانت و افلاطون گفته اند(یعنی مادرزادی)، و فطری به معنای مادرزادی را نمی گوییم.(همان/ص58)»
چگونگی فطرت
اگر فطریات مادر زادی نیست، پس وقتی انسان به دنیا می آید، به صورت بالفعل با او نمی باشد. « نظريه فيلسوفان اسلامی به اين نحو است كه انسان يك سلسله معلومات فطری دارد؛ به معنی اينكه اين معلومات، اكتسابی نيست، نه به معنی اين كه بالفعل همراه او هست و آنها را با خود آورده است. با خود بياورد و از اول داشته باشد، يك مطلب است، وقتی كه برايش پيدا میشود، از راه كسب پيدا نمیشود، مطلب ديگری است. (همان/ص113)»
این نظر استاد مطهری، نظر افلاطون که فطریات را مادرزادی می داند، رد می کند. افلاطون به دنیایی پیش از این دنیای مادی اعتقاد دارد که به آن «دنیای مُثُل» می گوید. در دنیای مثل، حقایق موجودات این دنیای مادی وجود دارند. گویی موجودات این عالم مادی، کپی یا روگرفتی از آن حقایق اصلی که در عالم مثل هستند، می باشند. روح انسان در آن عالم، تمامی حقایق را درک می کرده و هنگامی که در تن خاکی آمده، موقتا آنها را فراموش کرده است.
پس طبق نظر افلاطون، انسان تمام حقایق را می داند، فقط دچار نوعی فراموشی است و یادگیری نیز صرفا نوعی یاد آوری محسوب می گردد؛ یاد آوری تمامی آنچه در دنیای مثل می دیده است.
آشکار است که طبق این نظر، فطریات، مادرزادی می شوند.« فطرياتی كه قرآن قائل است، از نوع فطريات افلاطونی نيست كه بچه قبل از اينكه متولد شود، اينها را میدانسته و مجهز به اينها به دنيا میآيد، بلكه به معنای اين است كه استعداد اينها در هر كسی هست، به طوری كه همينقدر كه بچه به مرحلهای رسيد كه بتواند اينها را تصور كند، تصديق اينها برايش فطری است. پس آيه «و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده لعلكم تشكرون» با اين مسأله كه توحيد، فطری است و با اين مسأله كه قرآن بسياری از مسائل را به عنوان «تذكر» ذكر میكند، منافات ندارد، چون «فطری است» به معنی اين است كه احتياج به آموزش و استدلال ندارد، نه به اين معنا كه قبل از آمدن به اين دنيا آنها را میدانسته [است].(همان/ ص53»
«نكتهای كه عرض كردم - كه ما در اصول فلسفه هم آن را ذكر كردهايم - بسيار بسيار دقيق است. فيلسوفان اسلامی قائل به اين هستند كه اصول اوليه تفكر انسان آموختنی و استدلالی نيست و بی نياز از استدلال است، ولی در عين حال اين اصول را ذاتی نمیدانند؛ آنچنان كه افلاطون و يا كانت ذاتی میدانند.
حكمای اسلامی میگويند در ابتدا كه انسان متولد میشود، حتی همان اصول تفكر را هم ندارد ولی اصول اوليه تفكر كه بعد پيدا میشود، از راه تجربه پيدا نمیشود، از راه استدلال هم پيدا نمیشود، از راه معلم هم پيدا نمیشود، بلكه همينقدر كه انسان دو طرف قضايا ( موضوع و محمول ) را تصور كند، ساختمان ذهن اينطور است كه بلافاصله به طور جزم، حكم به رابطه ميان موضوع و محمول میكند. مثلا اگر بگوييم « كل از جزء بزرگتر است » افلاطون میگويد اين را مانند همه مسائل ديگر از ازل روحها میدانستهاند، كانت میگويد در اينكه میگوييم « كل از جزء بزرگتر است »، يك سلسله عناصر ذهنی فطری هست كه در ساختمان آن دخالت دارد، يك مقدارش از بيرون گرفته شده و يك مقدارش از خود ذهن است. حكمای اسلامی میگويند نوزاد وقتی كه به دنيا میآيد هيچ چيز نمیداند، حتی قضيه مذكور را هم نمیداند، چون تصوری از كل ندارد، تصوری هم از جزء ندارد، ولی همينقدر كه تصوری از كل و تصوری از جزء پيدا كرد و اين دو را برابر هم گذاشت، ديگر بدون نياز به دليل و معلم و تجربه حكم میكند كه كل از جزء بزرگتر است.(همان/ص49)»
نکته مهم دیگر آن است که استاد مطهری بین «غریزه» که در حیوانات هم دیده می شود و «فطرت» که خاص انسان است، تفاوت قائل می شود.«غريزه در حدود مسائل مادی زندگی حيوان است و فطريات انسان مربوط میشود؛ به مسائلی كه ما آنها را مسائل انسانی (مسائل ماوراء حيوانی ) میناميم.(همان/ص34)»
جهات فطرت انسان
استاد مطهری در دو جهت، برای انسان فطرت قائل می شود: در ناحیه ادراکات و دیگری خواسته ها و میلها.
«پس فطرت، يكی به معنای فطرت ادراكی است، كه به اين معنا «دين، فطری است » يا بگوييم «توحيد، فطری است » يعنی از نظر ادراكی فطری است.
دوم فطرت احساسی است، يعنی توجه به خدا و حتی توجه به دستورهای دين [به گونهای است كه ] احساسات انسان، انسان را به سوی خدا و به سوی دين میكشاند. اين، دو مطلب است. يكوقت میگوييم انسان بالفطره خدا را میفهمد، و يكوقت میگوييم انسان بالفطره به سوی خدا گرايش و كشش دارد و جذب میشود.(همان/ص260)»
شناخت فطری
طبق توضیحات پیشین، می خواهیم بدانیم که آیا انسان در ناحیه شناختها دارای معلوماتی غیر اکتسابی هست یا نه؟ به اعتقاد حکمای اسلامی که استاد مطهری هم آنرا می پذیرد «انسان بعضی چيزها را بالفطره میداند كه آنها البته كم هستند. اصول تفكر انسانی كه اصول مشترك تفكرات همه انسانهاست، اصولی فطری هستند و فروع و شاخههای تفكرات، اكتسابی.»
«يك فكری است كه عقل انسان، بالفطره آن را میپذيرد و برای پذيرفتنش نياز به تعليم و تعلم و مدرسه نيست، [ و به طور كلی ] هر چه را كه ما از نظر ادراك بگوييم «فطری» معنايش اين است كه يا دليل نمیخواهد و بديهی اولی است و يا از قضايايی است كه اگر هم دليل میخواهد، دليلش هميشه همراهش هست، «قضايا قياساتها معها» است، چون دليلش هميشه همراهش هست، باز هم نيازی به اينكه معلمی در مدرسه آن را به انسان آموخته باشد، نيست. اين را ما میگوييم «ادراك فطری»، كه مربوط به عالم فكر و ادراك و عقل میشود...اينها را ما میگوييم ادراكهای اوليه فطری، كه اگر هيچ كسی هم به انسان ياد ندهد، انسان بالفطره اين مقدار را میفهمد.»(همان/ص260)
طبق این نظریه، نظرات اندیشمندانی مانند افلاطون، کانت، فیلسوفان تجربه گرا رد می گردد.
کانت شناخت را حاصل تفاعل ذهن و دنیای خارج می داند. فرض کنید فردی عینکی بر چشم دارد که با آن همه جا را قرمز می بیند.«دیدن» او محصول این عینک و خارج می باشد. از نظر کانت، ادراک ما نیز این گونه است، با این تفاوت که اگر عینک را می توانیم برداریم، اما ذهن را نمی توان برداریم و ببینیم حقیقت چگونه است؛ «عینک ذهن» را هیچ گاه نمی توان برداشت.
همچنین با نظریه استاد، نظرات امثال لاک و هیوم هم قابل قبول نیست چرا که آنان بر این اعتقاد هستند که انسان وقتی به دنیا می آید، هیچ چیزی با خود نمی آورد و همه چیز را باید با تجربه بیاموزد.
ادامه دارد...
*چاپ در روزنامه اصفهان(۱۳ مهر ماه ۸۷)