![]() |
|
|
در جریان انتخابات مجلس در اصفهان مسائل زیادی برایم قابل توجه بود. چه خوب نوشته بود دوستم نفسانیات که ای کاش وسیله ای پیدا می شد و با آن به مریخ می رفتیم از دست این همه درایت برخی اهل سیاست و فرهنگ جامعه ما. بعد از چندین سال ریش سفیدانی را شاهد بودیم که وارد گود انتخابات شدند، برای nامین مرتبه. این عزیزان به غیر از آن که تفکراتشان دیگر کشش تحلیل مسائل این زمانه ندارد و سرعت تحولات، آنها را به شدت جا گذاشته است، کهولت سنشان نیز مزید بر علت است که بگوییم کاندیدا شدن دوباره برای چه؟ ظاهرا به دلیل «احساس وظیفه» است. نسبت به این اصطلاح آلرژی پیدا کرده ام؛ احساس وظیفه یعنی می خواهم عملی را انجام دهم اما دلیل درست و حسابی و عقلانی هم برای آن ندارم؛ پس بخاطر احساس وظیفه است! آیا در این سالیان طولانی پس انقلاب، از تربیت نیروهای جوان، بانشاط و باانرژی و با سطح سواد و معلومات بالا عاجز بوده ایم؟ به جرات می توانم بگویم در نسلهای دوم و سوم انقلاب افرادی را داریم که در شاخص های یاد شده، به مراتب از نسل قبل در سطح بالاتری قرار دارند. ظاهرا این اساتید محترم به «گردش نخبگان» و این که در فعالیتهای سیاسی و نیز مدیریتی باید روزی بازنشسته شد، اعتقادی ندارند و البته این سخن به معنای فراموش کردن زحمات آنها در دهه های گذشته نیست. بماند مسائل دیگری که در جای خود جای تامل دارد؛ از نماینده خبرگانی که به جای آن که شان فراجناحی خود را حفظ کند، شخصا مسئولیت جناحی خاص را بر عهده می گیرد تا این موضوع که مردم مذهبی ما اگر تا چند قرن دیگر هم استاد الف و حضرت حجه الاسلام ب کاندیدا شوند باز هم بدون هیچ تفکری به آنها رای می دهند گویی ارادت به اشخاصی خاص مثل اصول دین است که تغییر ناپذیر است. شکر خدا که من در این چند روز مشهد بودم و در انتخابات اصفهان شرکت نکردم. از این موضوع بگذریم، داستان دو نماینده ی زن و شوهری که چند دوره است رای می آورند نیز خود ماجرایی است. با یکی از مسئولان شهر صحبت می کردم، از این دو نماینده محترم گله مند بود که مانند ماشین امضا فقط نامه امضا می کنند و خلق الله را به این اداره و آن اداره می فرستند. هر کسی به آنها مراجعه می کند سریعا نامه ای می نویسند به این مضمون که از اداره فوق می خواهیم که مشکل ایشان حل شود! حال منطقا می شود آن مشکل را حل کرد یا نه مهم نیست! البته دموکراسی با عوامفریبی عجین است و این گونه مسائل دور از انتظار نیست آن هم در کشوری که معضلات فرهنگی آن به مراتب از معضلات اقتصادی آن رنج آورتر است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:6 توسط یونس سماوی
|
اشاره: ۱) قرآن، انسانی و خطاپذیر است را ببینید. ۲) پاسخ «بهاءالدين خرمشاهي» به قرآنستيزان و پاسخ جعفر سبحانی را هم بخوانید. ۳) سخنان مجیدمجیدی هم جالب توجه است. آخرین شماره «شهروند امروز» را که بر روی پیشخوان دکه مطبوعاتی دیدم، عنوان مقاله ای از سروش توجه مرا جلب کرد. به یاد اظهارات اخیر وی درباره قرآن افتادم؛ پرسش هایی در ذهن من ایجاد شد: - برخی روشنفکران(روشنفکر در معنای خاص آن، نه هر نویسنده و اهل فکر) این مملکت به کجا می روند؟ روزی تشکیک در عصمت ائمه، روز دیگر زیر سوال بردن تلویحی وجود حضرت ولی عصر و امروز درباره وحیانیت قرآن... - محیطهای روشنفکری، چه مطالبی بیان بشود به غیرتشان برخواهد خورد و واکنش نشان خواهند داد؟! چه باید بشود تا امثال این نویسندگان حداقل برای مدتی بایکوت شوند و از چاپ مطالب آنها، به نشانه اعتراض، خودداری شود؟ - نویسندگان و اهل قلمی که خود را مظهر «عقلانیت» و«نواندیش دینی» می دانند و تفکرات مخالفان خود را «عقب مانده» می دانند، سکوت در مقابل توهین را هم جزئی از عقلانیت خود می دانند؟ - روشنفکران بی اخلاق که حتی حرمت قرآن را نگه نمی دارند، همیشه بهترین بهانه ها را بدست اهل تحجر داده اند. کلمه ای برخلاف نظرات متحجران بگویی، تو را با این روشنفکران هم کاسه می کنند و می گویند تو هم نظراتت ضاله است. تحجر مذهبی در جامعه ما هست، در این حرفی نیست. اما سوال این است: دفاع از چنین نویسنده ای، که هر روز از خواب بیدار می شود نظریه ای می دهد و حتی حداقل اصول علمی را در کارهای خود رعایت نمی کند، تحجر محسوب نمی شود؟ - دهها تناقض را می توان از تفکرات نویسنده مذکور بیرون کشید. به یکی دو مورد آن اشاره می کنم: چطور می توان هم مولانا را قبول داشت و هم قرآن را وحی ندانست؟ آیا به میان کشیدن مولانا و نظرات عرفانی فقط دستاویزی برای منکوب کردن تفکرات دیگران نبوده است؟ چطور می توان روزی از امام زمان صحبت کرد( به مقاله آخر کتاب دانش و ارزش مراجعه کنید ) و روزی دیگر وجود ولی عصر(ع) را انکار کرد؟! شاید علت آن است که در دهه شصت، نان در آن نظراتست و اکنون در این نظرات! - محافل روشنفکری چرا این تناقضات را نمی بینند؟ پاسخ این است:چون این نویسنده « از خودمان» است. - بعضی از دوستانی که نگارنده این سطور را به عناد بدون دلیل با برخی روشنفکران متهم می کنند، اگر این جریان به کجا برسد لب به اعتراض خواهند گشود؟ به میان کشیدن معضلات فکری دیگران نباید باعث تطهیر کسانی شود که اصول مسلم دینی را پای اغراض سیاسی خود می ریزند. - بدترین نوع واکنش نسبت به این گونه نظرات آن است که عده ای به خشونت متوسل شوند. خشونت هم به مظلوم نمایی مجرم می انجامد و هم دیگرانی را که نظراتی این گونه دارند به ریاکاری وا می دارد. حداقل ثمره«آزادی بیان» آن است که افراد به دور از ریا و تزویر تفکرات خود را بروز می دهند. - سخن آخر: شاید در گذشته بخصوص در دهه شصت، تحجر معضلی جدی بود اما امروز خطر نقطه مقابل آن یعنی بی بند و باری فکری کمتر از آن نیست. جریانهایی عامدانه می کوشند بسیاری از بی بندوباریهای اخلاقی و فکری را با تکرار مداوم، در مسیر«عادی شدن» بیندازند. اعتراض بدون خشونت حداقل کاری است که می تواند جامعه ما را از تبعات این «عادی شدن» و«بی تفاوتی» ناشی از آن برهاند.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:20 توسط یونس سماوی
|
|
![]() |
|
Powered By Nardeban Graphic Home - This Template Designed By .:SFO:. |
|