![]() |
|
|
اشاره: ۱)مقاله فرجام يک نوستالژي؛ داستان يک «تکليف» را بخوانید. برخی واقعیتهای پنهان جامعه ما را نشان داده است. ۲)مقاله زیر را برای ویژه نامه سالگرد تاسیس روزنامه اصفهان نوشتم البته دقیقا به همین دلیل کمی پاستوریزه است و از کنار برخی مشکلات اصلی رد شده ام. برای ما روزنامه نگاران که فعالیت مطبوعاتی داریم، شناخت جایگاه این گونه فعالیتها در شهر و همچنین شناخت مخاطب و نوع نیازها و سلایق آنها از اهمیت خاصی برخوردار است. البته چون ما در یک روزنامه محلی و نه کشوری فعالیت می کنیم، شرایط ویژه ای نیزایجاد می شود که آنها را نیز باید لحاظ کنیم. براستی جایگاه ما اهل مطبوعات و به طور خاص روزنامه اصفهان زیبا، در این شهر کجاست؟ برای درک این موضوع باید به قیاس فعالیت های فرهنگی در اصفهان با دیگر نقاط کشور بپردازیم. بدون تعارف باید گفت برای اهل فرهنگ، امکانات مختلف و شرایطی که باید برای فعالیت آنها به عنوان بستر مساعد موجود باشند، در شهر تهران متمرکز شده اند و این موضوع باعث شده است که فعالیتهای فرهنگی از جمله فعالیت مطبوعاتی در نقاط مختلف کشور به جز تهران، رشد آنچنانی نداشته باشند. تمامی موسسات فرهنگی در اصفهان تبدیل شده اند به مراکزی برای تربیت نیرو و صادر کردن آنها به تهران! افراد مستعد چند صباحی در این مراکز فعالیت می کنند و پس از تجربه ای که آموختند، به تهران مهاجرت می کنند. علل متعددی در این موضوع دخیل هستند. تمامی موسسات، امکانات و فرصتهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، در پایتخت متمرکز شده اند و این شرایط خواه ناخواه تبعات خود را بر روی موسسات فرهنگی نیز داشته است. فاصله کم تهران و اصفهان نیز شرایط را برای مهاجرت و فعالیت در تهران راحت تر کرده است. از طرف دیگر در خود اصفهان نیز به فعالیتهای فرهنگی به عنوان امری جدی و اثرگذار تلقی نمی شوند و به آنها مثابه فعالیتی فانتزی نگریسته می شود؛ با این که سابقه این گونه فعالیتها در اصفهان، از بسیاری از شهرهای دیگر بیشتر است. به همین دلیل چندان بهایی به فعالیت آنها و آثاری که تولید و ارائه می دهند، داده نمی شود و در چنین شرایطی اگر توجه آنها به تهران معطوف شود، امر عجیبی نیست. از طرف دیگر در بسیاری از موارد، مخاطبان مطبوعات در شهر اصفهان نیز ترجیح می دهند از مطبوعات کشوری استفاده کنند چرا که این ذهنیت وجود دارد که منابع دست اول به لحاظ اطلاعات و مباحثی که ارائه می شوند، در دسترس این گونه مطبوعات است. برای رفع این معضل روزنامه های محلی می توانند با راهکارهایی به جبران این گونه خلاها بپردازند. پوشش کامل اتفاقات شهری - که خود می تواند جذابیت خاص خود را داشته باشد و جای آن در مطبوعات کشوری خالی است- و همچنین ایجاد دفاتری در تهران برای پوشش اتفاقاتی که در تهران باید به آنها پرداخته شود، از جمله این فعالیتهاست. *چاپ در روزنامه اصفهان(20 آذر 86)
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:15 توسط یونس سماوی
|
اشاره: ۱) مقاله داستان غلبه فقیهان بر صوفیان را بخوانید. اگر چه مبتلا به طرفداری یک جانبه از فقیهان و نادیده گرفتن خدمات صوفیه است اما ارزش خواندن دارد و حقایقی را بیان کرده است که دانستن آنها مفید است؛ به قول معروف روی دیگر سکه را هم باید دید. ۲) متن زیر حاصل مصاحبه ای است که چندماه پیش من و موسی محمدیان با آقای رهدار انجام دادیم. وی محقق، نویسنده و مدرس موسسه امام خمینی در قم می باشد. ...دين ما كامل است اما دين داري ما مستكمل است. تماميت دين را بايد در تماميت تاريخي فهم كرد. شما هيچ برهه اي از تاريخ را نمي توانيد پيدا كنيد كه به تماميت دين دست پيدا كرده باشد مگر در پايان تاريخ. معني اش اين است كه تماميت دين در يك فرايند تاريخي خودش را جلوه مي دهد. براي همين است كه من نمي توانم جلوتر از خودم را پیش بینی کنم مگر در يك حدی معقول؛ چون من فرزند اين زمان هستم... ...من يك تأسفي كه مي خورم اين است كه ما هيچ موقعي نتوانستيم حتي وقايع زمانمان و حتي گذشته مان را بر محور يك فلسفه تاريخ تحليل بكنيم... ...تمام حرف من اینست که تاریخ را نمی توانیم دور بزنیم. ما ظرفیت هایمان در بستر تاریخ درست می شود و مکانیزم آن مبارزه است. ما در مبارزه خود را پیدا می کنیم، رشد می کنیم، دوست و دشمن شناسایی می شود، رده بندی و اولویت بندی می شود... ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 8:21 توسط یونس سماوی
|
درباره برخورد با متصوفه و وقایع اخیر بروجرد(۲) اشاره: به دلیل طولانی شدن پاسخ به کامنتهای پست مربوط به خراب کردن حسینیه متصوفه، آن را در پستی جداگانه آوردم. ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 15:19 توسط یونس سماوی
|
امروز رفتم برای مراسم تشییع سید حسین میر دامادی . خیلی او را نمی شناختم اما با همان آشنایی مختصر، به نظرم پسری خوش برخورد و متدین می آمد. یادش گرامی. این ماجرای مرگ هم عجب ماجرایی است. همیشه دو موضوع ذهنم را مشغول می کرده است: هیچ کدام از ما صد سال پیش نبوده ایم؛ مسلما صد سال دیگر هم نیستیم. پیش از آن کجا بودیم؟ بعد از آن کجا خواهیم رفت؟ موضوع دیگر این بدن است که می گوییم «مال» من است. اما اگر «مال» ماست پس چرا نه قلبش به اجازه تو می تپد و نه دستگاه گوارش آن به اختیار تو کار می کند و نه کلیه، نه کبد و...؟! این حرفها چه ربطی به هم دارند؟! نمی دانم! مگر قرار است همه چیز به هم ربط داشته باشند؟! این همه حرف با ربط زدیم، چی شد؟! مرگ آگاهی را- اگر باشد- مدیون سیدمرتضی آوینی هستم با مقالات روایت فتح و آن نریشن های با صدای عجیب و غریب خودش. با آن صدا و جملات کوبنده که نوشته خودش بود، مرگ را در ذهنت می نوشت. یاد او هم بخیر. «...مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است. اما حقیقت آن است که زندگ انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز... ...زندگی این عالم در میان دو عدم، معنا می گیرد؛ عالم پس از مرگ، همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم، فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم. حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند: « خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آن که مرگ شما را فرا خواند. و همه ی این سخنان از سر مرگ آکاهی است و راستش، لذت زندگی مرگ آگاهانه را جز اولیای خدا کس نمی داند؛ این لذتی نیست که به هر کس عطا کنند. تنگ نظری است اگر به مقتضای تفکر رایج، به این سخن پشت کنیم و بگوییم : « تا کجا از مرگ می گویید؟ کمی هم در وصف زندگی بسرایید!» دل بستن در دنیا، دل بستن در فناست و مرگ بر ما سایه افکنده است...» متن کامل را از اینجا بخوان.
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:42 توسط یونس سماوی
|
|
![]() |
|
Powered By Nardeban Graphic Home - This Template Designed By .:SFO:. |
|